سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

 

اگر این فرهنگ و تفکر در جامعه حاکم شود که شهید زنده، گواه و شاهد است و هیچ حزن و اندوهی ندارد و این اندیشه در باور بازماندگان نقش ببندد، به یقین نورانیت شهید در چهره ی آنها هم انعکاس می یابد و آنها را به منزلتی می رسا ند که روحی زنده و با نشاط خواهند یافت و شاهد خواهند بود اگر آن نور بر تمام وجود بازمانده بتابد و این فرهنگ در او ایجاد شود، در وجود او هم ترسی نخواهد ماند. نگرانی، ناشی از قرار گرفتن در موقعیت ها ی ناشناخته است و اگر فرهنگ شناخت موقعیت ها براساس این تحلیل عمیق قرآنی در میان بازماندگان شهدا ایجاد شود، تاثیرات بسیار سازنده و مثبت فکر ی، اجتماعی و اخلاقی در آنها خواهد گذاشت؛ البته بدون تردید تنها پرداختن به بعد نظری موضوع کافی نیست. درآیات قرآن دائماً بر این نکته تأکید شده است که این فرهنگ جامعه را با نشاط تر ، سرزنده تر ، باانگیزه تر و فعال تر خواهد کرد . اگر جهان بینی و زیر بنای فکر ی وفرهنگی افراد براین مبنا استوار باشد که جز به لقای پروردگار نیندیشند ، اراده ی او را برخواست خود مقدم شمارند، دربرابر آنچه او برای آنان مقدر کرده است سرتسلیم فرود آورند و در برابر هر محنت و مصیبتی که به آنان می رسد صبور باشند، بدیهی است آنان که قربانی می شوند یا در مصیبت صبر می کنند پالایشی در روحشان حاصل می شود که به خاطر آن استحقاق حضور می یابند و به مقام شهود می رسند. در این مقام موقعیت کاملاً شناخته شده است؛ بنابراین حزن و ترس منتفی است. درک این فرهنگ نتایجی به بار می آورد که یکی از انعکاسات آن ایجاد جامعه ای پرنشاط و فعال است. یکی از کوشش های اصلی پیامبر اکرم (ص) در ده سال حضور در مدینه که دوره ی شهادت بود، ایجاد همین فرهنگ بود. پیامبر(ص) در این راه بسیار موفق بود، زیرا از انسان هایی که جز مفاخرات فردی و خونی چیزی نمی فهمیدند، مردانی ساخت که « شهادت » در راه خدا برایشان آرزو بود و زنانی که اندک مسامحه ای را بر همسران فرزندان و خویشاوندان، درجهاد در راه خدا نمی بخشیدند و با لبخند از جنازه شهیدان شان استقبال می کردند و هیچ گاه نشاط زندگی هم از آنان سلب نمی شد. در دوران دفاع مقدس و جنگ تحمیلی از سوی استکبار جهانی، انقلاب اسلامی ایران، قربانیان فراوانی داده. در میان پدران و مادران و همسران و خواهران شهید پروری که عزیزان خود را به جبهه جنگ می فرستادند از این قبیل نمونه ها فراوان داریم و می بینیم.


 



نویسنده : مجاهد » ساعت 7:0 عصر روز پنج شنبه 87 آبان 30



خصوصیات شهید:

شهید غلامحسین بسطامی متصف به اوصافی بود که برخی از آنها عبارت بودند از :
توجه به معنویات و ارزشهای والای انسانی و عبادت، این مهم را با خواندن قرآن و نمازهای همراه با توجه و حضور قلب انجام می داد.


پرهیز از ریا:
 او همواره از گناهان دوری می جست. خصوصا از ریا بیم داشت که مبادا ارزش اعمال او را از بین ببرد. مسئولیتهایی را که به عهده داشت از دوستان و حتی خانواده خود پنهان می کرد. حتی مجروحیت خود را از دیگران مخفی می نمود. هنگامی که دست راستش مجروح شد، درون آن میله ای کار گذاشته بودند که دو سر آن بیرون بود. در این ایام به زیارت حضرت رضا (ع) مشرف شد. مادرش به دلیل شلوغی حرم از او خواست که با توجه به آنکه ممکن است بدن یا لباس مردم به میله ها گیر کند و دست او را ناراحت کند،دستش را بالا بگیرد. او نپذیرفت و اذعان داشت که: دستم را بالا نگه دارم که بگویند مجروح جنگی است؟ نه من این کار را نمی کنم. او اغلب دست مجروحش را زیر لباس پنهان می کرد تا کسی متوجه آن نشود.
بردباری در مقابل سختی ها و مصائب خصوصا در جبهه.کمبودها و نارسایی ها به ویژه در اوایل جنگ بسیار بیشتر بود اما هیچگاه لب به شکوه نگشود.


انس با معنویت جبهه:
 او انس عجیبی با فضای روحانی جبهه یافته بود و تاب دوری از آن را نداشت. در یکی از دستنوشته های به جا مانده از او آمده است: این مدت که خارج از جبهه بودم،‌گرچه گاهی خود را راضی می کنم که خوب در اثر جراحت ناچار بودم بیرون باشم اما خود می دانم که ضرر کردم و بزرگترین ضرر هم این بود که با خروج از جبهه ها و زندگی عادی، حالتی را که طی یک سال و نیم حضور در منطقه کمی در من به وجود آمده بود ، یعنی آمادگی برای شهادت را از دست دادم و از طرف دیگر فهمیدن این مطلب و درک این واقعیت را نکته مثبت بزرگی برای خود می دانمو. چون فهمیدم خارج از جبهه و عادی زیستن چه به روزم آورده. سخن شهید بزرگ ولی الله تاک را بر من ثابت کرد که می گفت : من که می دانم خارج از مسجد نماز نمی خوانم، چرا از مسجد خارج شوم؟ من که می دانم بیرون از جبهه ،‌از خدا دورمی شوم، چرا خارج شوم؟ و درک این مطلب را نشانم داد که باید در جبهه بمانم و خود را به مقام آمادگی برای شهادت برسانم وآنگاه با آمادگی کامل برای ملاقات خدای بزرگ به صحنه روم و هر کجا که باشم نیز راهم این باشد.


دلجویی از خانواده و تاکید بر ادامه راه رزمندگان:
 شهید بسطامی در نوشته های خود به دوستان و خانواده، همواره بر ضرورت تداوم راه رزمندگان تاکید می کرد.

شهید بسطامی هنگامی که در جبهه بود ، با طلبه ای ازحوزه علمیه قم به نام ولی الله تاک آشنا شد. ولی الله قبل از بسطامی به شهادت رسید.او به حدی شیفته اخلاق و معنویات شهید تاک شده بود که در اغلب محافل و ضمن صحبت با دوستان، روحیات او را بازگو می کرد و مقالات و وصیتنامه شهید تاک را برای دوستان قرائت می نمود. تاثیرپذیری شهید بسطامی از شهید تاک تا حدی بود که او وصیتنامه خود را همان وصیتنامه شهید تاک دانسته بود و این مطلب بیانگر جنبه های مشترک روحی و معنوی هر دو شهید بود.


ادامه دارد ...



نویسنده : مجاهد » ساعت 7:0 عصر روز شنبه 87 آبان 4




        
 
شهید غلامحسین بسطامی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سوسنگرد


شهید غلامحسین بسطامی فرزند محمد در سال 1338ش در شهر دامغان متولد شد.تحصیلات ابتدایی،‌متوسطه و دبیرستان را در همان شهر با موفقیت به اتمام رساند. در تمام مراحل تحصیل از دانش آموزان ممتاز به حساب می آمد. شهید بسطامی پس از پایان دوره دبیرستان، در رشته مهندسی راه و ساختمان در دانشگاه پلی تکنیک پذیرفته شد. ورود او به دانشگاه مصادف با اوج گیری تحولات انقلاب اسلامی در سال 1357 بود. او در زادگاه خود درتظاهرات ضد رژیم پهلوی شرکت می کرد و مبارزاتی در راه پیروزی انقلاب اسلامی انجام داد. در تابستان سال 1358 به دنبال فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر بسیج عمومی برای کردستان و خصوصا پاک سازی شهر پاوه از وجود اشرار مسلح و ضد انقلاب، عازم کردستان شد. پس از آن در 13 آبان ماه همین سال به همراه سایر دانشجویان مسلمان پیرو خط امام، در اشغال سفارت آمریکا مشارکت کرد و بعد از آن  در واحد عملیات، مسئول حفاظت از گروگانها بود. پس از آنکه تعدادی از گروگانها به منظور نگهداری و حفاظت بیشتر به شهرستانهای مختلف انتقال داده شدند، حفاظت از گروگانها در شهرهای قم و محلات را به عهده گرفت.
در این ایام به فراگیری فنون و آموزشهای نظامی پرداخت و با شروع جنگ تحمیلی در شهریور ماه سال 1359، از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به طور داوطلبانه عازم جبهه های نبرد شد. در آنجا مسئولیتهایی ،از جمله، مسئولیت تدارکات سپاه سوسنگرد را به عهده گرفت و علاوه بر این در عملیات متعددی از جمله عملیات 26/12/1359 و عملیات 31/2/1360 شرکت کرد که در عملیات آخر از ناحیه دست مجروح شد. پس از بهبودی از مجروحیت با وجود آن که هنوز کاملا خوب نشده بود، به سوسنگرد بازگشت و در عملیات 27/6/ 1360 ، مسئولیت رساندن تدارکات به خطوط عملیاتی را به عهده گرفت. در تاریخ 7/ 9/1360 در عملیات طریق القدس شرکت و از ناحیه سینه مجروح شد. پس از این عملیات فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سوسنگرد به او واگذار شد. شهید بسطامی در عملیات بیت المقدس که در تاریخ 10/12/1361 انجام شد، مسئولیت فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سوسنگرد را به عهده داشت و نقش به سزایی در این عملیات ایفا کرد. این عملیات در سه مرحله و طی 25 روز صورت گرفت و در نهایت موجب آزادسازی خرمشهر، هویزه، پادگان حمید و خارج شدن بخش وسیعی از خاک جنوب کشور از تیر رس آتش دشمن شد.شهید بسطامی در خرداد ماه سال 1361 به منظور شرکت در عملیات رمضان، از سمت فرماندهی سپاه سوسنگرد استعفا نمود و علی رغم پیشنهاد مسئولیتهای مختلف به او، مایل بود به عنوان یک رزمنده در عملیات شرکت کند. او در این عملیات از ناحیه دست راست به شدت مجروح شد. پس از ترخیص از بیمارستان به همراه عده ای از جانبازان و خانواده های شهدا عازم زیارت خانه خدا شد که تاثیر عمیقی بر روحیه و رفتار او داشت.
شهید بسطامی پس از بازگشت از سفر حج، قصد حضور مجدد در جبهه را داشت ، اما دست راست او هنوز بهبود نیافته بود و نیاز به انجام چند عمل جراحی استخوان داشت . به همین سبب پزشک معالجش، شش ماه حضور در تهران را برای انجام عمل های جراحی او لازم دانست. این دوره مصادف با بازگشایی دانشگاه ها بود که او ثبت نام نموده و در کلاسهای درس حاضر شد  اما دوری از جبهه برای او قابل تحمل نبوده و با شروع عملیات والفجرمقدماتی در اردیبهشت ماه سال 1362 بلافاصله عازم جبهه شد و در واحد مهندسی رزمی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در قسمت راه سازی مشغول به خدمت شد. در جریان عملیات والفجر 1 مسئولیت مهندسی رزمی تیپ سیدالشهدا را به عهده گرفت و با شروع عملیات برای احداث جاده حساسی به منطقه تپه دو قلو در جنوب فکه اعزام شد .او و چند تن از رزمندگان چندین شبانه روز بی وقفه بر روی جاده کار کردند. کار احداث جاده تقریبا به پایان رسیده بود و نیروهای عراقی به شدت منطقه را زیر آتش گرفته بودند.
 شهید بسطامی از رزمندگان خواست که کار را تعطیل کنند و به عقب بازگردند. در حین بازگشت ، خمپاره ای به زمین نشست و او و محمد صفری ،‌مسئول تدارکات قرارگاه مهندسی رزمی خاتم الانبیاء (ص) به شدت مجروح شدند. لحظاتی بعد، محمد صفری به شهادت رسید و شهید بسطامی که از چند ناحیه زخمی شده بود و خونریزی شدیدی داشت ، با آمبولانس به پشت خط مقدم جبهه منتقل شد . او در حین بازگشت زمزمه می کرد: الحمدلله ،الحمدالله، الهی رضآ برضائک ، تسلیما بقضائک ، مطیعا لامرک.آخرین جملات او قبل از شهادت چنین بودند: مهدی جان، قربانت بروم، بیا تا ببینمت.
پیش از آنکه آمبولانس به بیمارستان برسد، غلامحسین بسطامی به فیض شهادت نائل شد. تاریخ شهادت او 7 اردیبهشت سال 1362 مصادف با 13 رجب یعنی سالروز تولد امیر المومنین علی(ع) بود.

ادامه دارد ...



نویسنده : مجاهد » ساعت 9:22 صبح روز شنبه 87 مهر 27


 

       

 

یا الله ، یا محمد ، یا علی ، یا فاطمه زهرا ، یا حسن ، یا حسین ، یا مهدی ( عج ) و تو ای ولی زمان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان !

خدایا ! چگونه وصیت نامه بنویسم ؛ در حالی که سر پا از گناه و معصیت و نافر مانی ام . گر چه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ، ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم . می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته در گاهت نشوم .

یارب ، العفو ! خدایا ، نمیرم در حال که از ما راضی نباشی . ای وای که سیه رو خواهم بود . خدایا ! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی ! هیهات که نفهمیدم . یا ابا عبد الله ، شفاعت !

آه چه قدر لذت بخش است انسان وقتی که آماده باشد برای دیدار ربش و چه کنم که تهی دستم؟

خدایا ! تو قبولم کن!...

سلام بر روح خدا ، نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر ، عصر ظلم و ستم ، عصر کفر و الحاد عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش . عزیزانم اگر شبانه روز شکر گزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده ، باز هم کم است . آگاه باشیم که سرباز صادق و راستین این نعمت شویم و خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را بشناسیم و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل ، تنها چاره ساز ما است ... .

بدانید که اسلام ، تنها راه نجات و سعادت ماست . همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید . پشتیبانی . از ته قلب مقلد امام باشید . اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یا ابا عبد الله و شهدا ببدهید که راه سعادت و توشه آخرت است ... .

از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند ، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیارم بیامرزد .

خدایا مرا پاکیزه بپذیر !

 



نویسنده : مجاهد » ساعت 7:0 عصر روز چهارشنبه 87 شهریور 27


 

 

                   

 

از همه زودتر مى آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز مى خواند.

یک بار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم «نماز قضا مى خوندى؟»

گفت: «نماز خواندم که جلسه به یک جایى برسد. همین طور حرف روى حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

 



نویسنده : مجاهد » ساعت 5:0 عصر روز چهارشنبه 87 شهریور 20


                            

                                                            

خوش اخلاق:
شهید فهمیده بسیار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره ای باز وگشاده برخورد می کرد . خیلی زود با افراد می جوشید وگرم وصمیمی می شد. نسبت به همه به خصوص در برابر بزرگترها مودب بود واحترام می گذاشت.

شاگرد علی (ع):
اسیر عراقی دراز کشیده بود . حسین اورکت خود را از تن در آورد و زیر سر سرباز عراقی قرار داد.

شیفته علم و شاگرد نمونه:
به مدرسه ودرس خواندن علاقه وافری داشت و غیرازکتب درسی کتب دیگری را نیز مطالعه میکرد . سطح هوش او بسیار خوب بود و معمولا در کلاس درس را یاد می گرفت و همیشه شاگرد اول تا سوم بود.

حماسه ها ودلیری های نظامی:
1) شنیده بود که عراقی ها دارند از طرف پل نو می آیند. رفت و با اصرار دو تا نارنجک گرفت و به سرعت به سمت آنها حرکت کرد . حسین با دیدن عراقی ها فورا روی زمین دراز کشید. انها در حالی که با مسلسل داشتند به سمت بچه ها شلیک میکردند جلوتر آمدند. حسین ضامن نارنجک را کشید و آنرا جلوی پای سربازان دشمن انداخت و آنها را به درک واصل کرد . سپس رفت دو تا مسلسل آنها را برداشت و به طرف نیروهای خودی برگشت . قبل از همه فرمانده اش را دید . فرمانده وقتی که حسین را با ان قیافه و اسلحه ها دید از خوشحالی حسین را بغل کرد .
2) عراقی ها روی یکی از ماشینها یک مسلسل نصب کرده بودند ویک مسلسل چی پشت آن نشسته بود ومدام به سمت بچه ها شلیک میکرد و بچه ها مظلومانه داشتند شهید می شدند . حسین طاقت نیاورد . یکی از شیشه های کوکتل مولوتف را به طرف ماشین پرت کرد . شیشه کوکتل انگار درست افتاد وسط ماشین . ناگهان ماشین با صدای مهیبی آتش گرفت و چند تااز نیروهای دشمن از بین رفتند . بچه ها ازشادی تکبیر می گفتند.

رضای خدا:
فرمانده اش ازش پرسید با رضایت پدرو مادرت آمده ای جبهه ؟ گفت : " با رضایت خدا اومدم .خداگفت برو سر مرز کمک به بچه ها . منم اومدم " این حرفو که زد یکدفعه ولوله ای در مسجد جامع به پا شد.شیخ شریف صلوات فرستاد و پیشانی اش را بوسید . فرمانده سپاه خرمشهر هم بغلش کرد . سرش را فشرد به سینه اش و بغض کرده گفت:" بنازم به غیرتت مرد" و دوباره اشک توی جشمانش حلقه زد.
خرمشهر و تانکهای دشمن:
خرمشهر در آستانه سقوط بود. از 150 پاسدار خرمشهر فقط بیست نفر مانده بودند . به آنها هم دستور عقب نشینی داده شده بود . ازآن بیست نفر هم تعداد زیادی شهید و زخمی شده بودند . تانکهای دشمن داشتند می امدند که از روی جنازه های شهدا و زخمی ها رد بشوند. حسین با سختی و زحمت زیاد دوستش محمدرضا را که زخمی شده بود به پشت خط رساند و گفت:" نارنجک داری؟" محمد رضا گفت بی فایده است . با نارنجک نمیشه این تانکها را منفجر کرد . تنها راهش اینه که بشه یک دفعه هفت – هشت تا نارنجک را با هم منفجر کرد . این هم که غیر ممکنه . حسین گفت :" یعنی اگر پشت سر هم بندازمشون باز هم تاثیر نداره؟" محمد رضا گفت فکر نمی کنم یکی یکی قدرتشون کمه . ناگهان فکری به ذهن حسین رسید . بعد رو به محمدرضا گفت :" سلام مرا به پدر ومادرم برسان وبگو حلالم کنند."
حسین نارنجک ها را ردیف به کمرش بست و خداحافظی کرد و به سمت 5 تانک عراقی که در حال پیشروی بودند دوید که ناگهان تیری به پایش خورد و زخمی شد. اما سریع خود را به تانک پیشرو رسانید و روی زمین در مقابل تانک دراز کشید . تسمه های تانک به روی کمرش رسید ودر یک چشم به هم زدن با خرد شدن استخوانهایش ناگهان انفجاری عظیم رخ داد و تانک با حدود 30 خدمه اش منفجر و حسین نیز تکه تکه شد.
با انفجار تانک دشمن گمان میکند حمله ای صورت گرفته و روحیه خود را می بازد وبا سرعت هر چه تمامتر تانکها را رها کرده و شروع به فرار می کند . در نتیجه حاقه محاصره شکسته شده و پس از مدتی نیروهای کمکی هم سر می رسند وبا این حرکت دشمن امیدش را برای تصرف آبادان به گور میبرد . جالب اینکه خبرشهادت و ایثار حسین در مدارس باعث شد تا دانش آموزان زیادی خودرا به جبهه برسانند.

 



نویسنده : مجاهد » ساعت 11:5 صبح روز پنج شنبه 87 شهریور 14


 

می‌اندیشم که چقدر باعظمت است و چقدر زیبا. قدرت خالق است و آفریننده ما، پس او که ما را یک بار آفرید به فرموده خود در قرآن دگربار بعد از مرگ ما را از نو زنده می‌کند و زندگی دیگری را برای ما مهیا می‌سازد. آری بدین ترتیب این زندگی و این عالم تماماً امتحان و آزمایش خداوندی است؛ آزمایشی عظیم برای مخلوقی که خدا او را جانشین خود در زمین قرار داده است. آزمایشی که سرنوشت ما را در ‌آن جهان گویاست. آری، باید در این دنیا ره‌توشه جمع کرد تا برای آن جهان (آخرت) راحت بود. /

شهید محمد حیدری درمنی



نویسنده : مجاهد » ساعت 8:0 عصر روز سه شنبه 87 مرداد 15


شهید آوینی

1. «سید شهیدان اهل قلم»
شهید آوینی را خیلی از ما می‌شناسیم، یا حداقل فکر می‌کنیم که با او آشنا هستیم. هر بار هم که بخواهیم از او حرف بزنیم خیلی زود سراغ دو کلید واژه می‌رویم: روایت فتح و سید شهیدان اهل قلم. اگر هم کمی اهل مطالعه و این جور چیزها باشیم، چند تایی خاطره و نمی‌دانم کتاب به این‌ها اضافه می‌شود. اما تا به حال در مورد همین دو کلید واژه‌ای که شده ورد زبانمان؛ دو دقیقه هم فکر نکره‌ایم. برای بسیاری از ما او دوربین به‌دستی مسلمان بود، عاشق شهادت؛ که صدایی حزن‌انگیز داشت. خیلی هم اگر اهل مطالعه باشیم از او دائم‌الوضو بودنش را یادمان مانده.
همین و بس. شده «اهل قلم» بودن او کمی برایمان سوال ایجاد کند؟ یا از خودمان بپرسیم که چرا در ماه‌های آخر زندگی حتی به حوزه‌ی هنری سازمان تبلیغات اسلامی «هم» راهش نمی‌دادند؟ مطمئناً برای دائم‌الوضو بودنش نبوده که خود «آقایان» هم‌واره دائم‌الوضو هستند.
یا درباره‌ی روایت فتح؛ جز اشک ریختن کار دیگری برایش کرده‌ایم؟ شنیده‌ای اسپیلبرگ نجات سرباز رایان را با نگاه به همین مجموعه ساخته است؟ حالا ما در این مملکت همین ‌طور خوش‌رکاب و اخراجی‌ها درست کنیم بدهیم به خورد نسلی که نام همت او را به یاد شلوغ‌ترین بزرگ‌راه تهران می‌اندازد. و به چه نامی؟
دفاع مقدس و جذب و ترویج ارزش‌ها و هزار واژه‌ی مقدس دیگری که همگی را به ابتذال کشیده‌ایم و خودمان هم هنگام کاربردشان باید بگوییم «نه! منظور ما نمونه‌های قبلی نیست. ما از شیوه‌های جدیدی استفاده میکنیم ...». شیوه‌هایی که «معاند را به مخالف؛ مخالف را به موافق و موافق را به سیب‌‌زمینی تبدیل می‌کند».

2. تکه‌های خورشید
سید مرتضی مانند گل سرخی میان بچه‌های روایت فتح بود. همه از وجود او جان می‌گرفتند. امید؛ حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود غصه‌های سال‌های جنگ و شهادت دوستان؛ ایستاده بود.
«روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلم‌ها نیست. کاربعد از جنگ سخت‌تر شده بود.
با عصبانیت گفت: «شما را به خدا در مورد من هر فکری می‌خواهید بکنید اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید. روایت فتح اصلا از من نیست، از یک جای دیگر است. مشکل ما این است که فیلم‌هایی که در دسترس داریم محدود است. برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح،‌ آن را کمی طولانی‌تر کنیم،‌ چون در حال حاضر دستمان به فیلم‌های جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی‌رسد».
***
روزی که به پاکستان رسیدیم عجیب دلشاد بود، یک روز به کنار مزار عارف حسینی رفتیم. آقا مرتضی نشست کنار مزار و مدتی گریه کرد. معاون شهید عارف حسینی آنجا بود. با تعجب پرسید: «شما قبلاً ایشان را دیده بودید؟»
سید مرتضی اشکهایش را پاک کرد و از کنار مزار برخاست و گفت: «خیر،‌ من قبلاً ایشان را ندیده بودم».
چهره‌ی هر شهیدی را که می‌دید می‌گفت: «فکر کنم روزی او را دیده‌ام».
***
چند سال از انقلاب گذشته بود که مرتضی سیگارش را ترک کرد. دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند. در این صورت من چه‌طور می‌توانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟ این‌گونه بود که دیگر هرگز لب به سیگار نزد.
از وقتی من مرتضی را شناختم. دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی، اجتماعی، حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جست‌وجوی او را بی جواب می‌گذاشت. خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربه‌ها بود که وقتی با حضرت امام آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید. چیزی که سال‌ها به دنبالش بود در وجود مبارک حضرت امام پیدا کرده بود. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که بخواهد نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصله‌ای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین خاطر و به خاطر این واقعیت، هرچه را که نشانی از نفس داشت سوزاند.
«مرتضی آیینه‌ی زندگی‌ام بود»؛ گفت‌و‌گو با هم‌سر شهید

3. در کلام آقا
خداوند ان شاالله این شهید را با پیغمبر محشور کند. من حقیقتاً نمی‌دانم چطور می شود انسان احساساتش را در یک چنین مواقعی بیان و تعبیر کند؟ چون در دل انسان یک جور احساس نیست. در حادثه‌ی شهادتی مثل شهادت این شهید عزیز چندین احساس با هم هست. یکی احساس غم و تاسف است از نداشتن کسی مثل سید مرتضی آوینی. اما چندین احساس دیگر هم با این هم‌راه است که تفکیک آن‌ها از هم‌دیگر و بازشناسی هریک و بیان کردن آن‌ها کار بسیار مشکلی است.
امیدواریم که خداوند متعال درجات او را عالی کند. من با فرزند شما نشست و برخاست زیادی نداشتم. شاید سه جلسه که در آن سه جلسه هم ایشان هیچ صحبتی نکرده بود. من با ایشان خیلی کم هم صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلویزیونی را از سال‌ها پیش می‌شنیدم و به آن‌ها علاقه داشتم. هر چند نمی‌دانستم که ایشان آن‌ها را اجرا می‌کند. لکن در ایشان همواره نوری مشاهده می‌کردم. ایشان دو سه مرتبه آمد این‌جا و روبه روی من نشست. من یک نور و یک صفا و یک حالت روحانی در ایشان حس می‌کردم و همین جور هم بود. همین‌ها هم موجب می‌شود که انسان بتواند به این درجه‌ی رفیع شهادت برسد....
نباید بگذارند که کارهای ایشان زمین بماند. این کارها، کارهای با ارزشی بود. ایشان معلوم می‌شود ظرفیت خیلی بالایی داشتند که این قدر کار و این همه را به خوبی انجام می دادند. مخصوصاً این روایت فتح چیز خیلی مهمی است. شب‌هایی که پخش می‌شد من گوش می‌کردم. ظاهراً سه چهار برنامه هم بیشتر اجرا نشد.
حالا یک مسئله این است که آن کاری را که ایشان کرده‌اند و حاضر و آماده است چگونه از آن بهره‌برداری بشود. یک مسئله هم این است که کار ادامه پیدا کند. آن روز که ما از این آقایان خواهش می‌کردیم و من اصرار می‌کردم که این روایت فتح ادامه پیدا کند درست نمی‌دانستم چگونه ادامه پیدا کند. بعد که برنامه‌ها اجرا شد دیدیم همین است. یعنی زنده کردن ارزش‌های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره‌ها را یکی‌یکی از زبان‌ها بیرون کشیدن. و آن‌ها را به تصویر کشیدن و آن فضای جنگ را بازآفرینی کردن. این کاری بود که ایشان داشت می‌کرد. و هر چه هم پیش می‌رفت بهتر می‌شد. یعنی پخته‌تر می شد. چون کار نشده‌ای بود. غیر از این بود که بروند در میدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن کار خیلی آسان‌تر بود. این کار هنری‌تر و دشوارتر و محتاج تلاش فکری و هنری بیشتری بود. اول ایشان شروع کرد و بعد کم‌کم بهتر و پخته‌تر شد. من حدس می‌زنم اگر ایشان زنده می‌ماند و ادامه می‌داد این کار خیلی اوج پیدا می‌کرد.
گفت‌و‌گوی رهبر انقلاب با خانواده‌ی شهید

4. داستان پرواز
در ره دوست سفر باید کرد

از خویشتن خویش گذر باید کرد

هر معرفتی که بوی هستی تو داد

دیوی است به ره، از آن حذر باید کرد

فروردین 71 با تعدادی از رفقا برای تبریک عید به منزل شهید محمد راحت رفتیم. محمد از بچه های لشکر حضرت رسول بود که در مرحله ی مقدماتی عملیات والفجر یک به شهادت رسیده و جنازه اش تا آن زمان مفقود الاثر مانده بود. میان صحبت‌ها همسرشان کتاب «رمل های تشنه» را نشانمان داد و پرسید که خوانده‌ایمش یا نه. و این‌که طبق صحبت‌های نویسنده‌ی کتاب، جنازه‌‌ی شهید راحت باید در خاک خودمان باشد، و اگر این‌طور است آیا می‌شود جست و جو کرد و جنازه را آورد، یا اصلاً اثری از آن نمانده… و صحبت‌هایی از این قبیل. البته ما قبلا هم به فکه رفته بودیم، اما چندان جدی نبود. حرف ایشان دوستان را برای یک سفر متفاوت و جدی‌تر ترغیب کرد.
اردیبهشت همان سال بود که برای سفر مهیا شدیم. تعدادی از بچه های نیروی هوایی سپاه، از جمله مرتضی شعبانی هم هم‌راهمان شدند. او با یک دوربین به قول خودش درب و داغان آمد.
فکه را بعد از ده سال می‌دیدیم. تجهیزات بچه‌ها، سنگرها، موانع و همین‌طور پیکر‌های مطهر شهدا این‌جا و آن‌جا به چشم می‌خورد. در این سفر، دویست و هفتاد شهید شناسایی شدند که جز شهید «ضعیف» و شهید «خسرو انور»، ما تلاش خاصی برای پیدا کردنشان نکردیم. همه روی زمین و جلوی چشم بودند.
مرتضی شعبانی دو سه ساعتی از ماجرای تفحص تصویر گرفت. و خودش فیلم را مونتاژ کرد. در مورد آن فیلم خود این چنین گفت:
اسمش را گذاشتیم «تفحص». بیست دقیقهای می شد و  این شد اولین فیلم تفحص که حدود ده دقیقه‌اش را هم تلویزیون پخش کرد. این فیلم را حاجی(سید مرتضی آوینی) ندید تا این که روایت فتح مجدداً در ساختمان فعلی پا گرفت. قبل از ماجرای سفر به خرمشهر و ساخت «شهری در آسمان» بود که یک روز در حوزه ی هنری، فیلم تفحص را نشان حاجی دادیم. اشتباه نکنم آبان ماه بود. حاجی خیلی متاثر شد و سوالات زیادی هم پرسید. این موضوع در ذهن حاجی ماند تا عید سال 72 که آقا مرتضی اصرارکرد که به سمت فکه برویم.
آن سال، لشکر 27 ده پانزده تایی اتوبوس را به صورت یک کاروان به جنوب می برد. 
 آن سال ها کم کم داشت قصه ی بازدید از مناطق جنگی هم پا می گرفت. ما با دو اکیپ از پادگان امام حسن (علیه‌السلام) با این‌ها همراه شدیم. از همان ابتدای حرکت هم شروع کردیم به مصاحبه و تصویر برداری. راه افتادیم به سمت فکه. بین بچه‌های روایت، این سفر به «سفر اول فکه» معروف شد.
***
رمضانی جزئیات را به خاطر نمی آورد. اما از آن زمان این‌گونه سخن گفت:
چهار پنج روزی آن جا بودیم. هر روز صبح تا غروب می‌رفتیم فکه و مصاحبه می‌گرفتیم. شب هم می‌آمدیم بر قازه برای خواب و استراحت. بچه‌ها خاطره‌های عجیب و زیبایی تعریف می‌کردند و پیدا بود که حاجی خیلی متاثر و امیدوار شده است. متن «انفجار اطلاعات» را هم همان جا نوشت. روز آخر چند تایی عکس هم برای یادگاری گرفتیم. از جمله آن عکس معروف حاجی که خیلی هم از روش چاپ شده، شعبانی چند تایی عکس گرفت که بیشتر دسته جمعی بود. بعد رو کرد به حاجی که «آقا مرتضی بگذار یک عکس تکی هم از شما بگیرم.» ما با روحیه ی حاجی آشنا بودیم. یا اجازه نمی داد ازش عکس تکی بگیرند یا ادایی در می‌آورد که عکس خراب می‌شد. ولی آن روز بلند شد. لباس هاش را تکاند و صاف و مرتب کرد، خندید و گفت «شعبانی! حجله‏ای بگیر!» مرتضی هم دو تا عکس گرفت؛ یکی عمودی و یکی هم افقی. شد همان عکس‌هایی که برای حجله‌اش استفاده کردند.
***
توی راه، سعید از حماسه‌های بازی دراز و کانی‌مانگا می‌گفت و سید گریه می‌کرد. طبق قراری که با نماینده‌ی ارتش گذاشته بودیم، باید صبح زود کارمان را شروع می‌کردیم. شب را تا صبح نخوابید، مدام قرآن می‌خواند و گریه می‌کرد. نماز صبح را خواندیم، و به راه افتادیم... .
با اصرار از گروه خواست تا به قتل‌گاه برویم. به شوخی گفتم «سید! قتل‌گاه هم شبیه همین تپه‌ها و گودال‌هاست! همین‌جا مصاحبه را بگیر»
اما مرتضی صبورانه گفت «می‌گردیم، تا قتلگاه را پیدا کنیم»
آخرین لحظات بود. آقا مرتضی به من گفت«سعید! احساس می‌کنم خورشید روی سینه‌ام قرار گرفته و ستاره‌ها در آغوشم هستند.
با این حال چنان احساس سبکی می‌کنم که حساب ندارد.
انگار دارم روی ابرها راه می‌روم ...»



نویسنده : مجاهد » ساعت 2:33 عصر روز پنج شنبه 87 فروردین 22


شهید علم‌الهدی
گاهی این تصور غلط به ذهنم می‌آید که در یک تکرار به سر می‌برم، یکنواختی و عادت را احساس می‌کنم.
اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پرطپش است، یک دل خاکی است، در زمین خدا، در متن پاکی نمی‌تواند تکرارپذیر باشد.
زیرا که لحظاتی با خدا سخن می‌گویم و لحظاتی و ساعات‌هایی را با شهدا، و زمانی به خود می‌اندیشم و زمانی به خمینی روح خدا و به مردم و فضای پرغوغای راهپیمایی‌ها و زمانی لحظه‌ای هم....
آری تنهایی موهبتی است الهی، در تنهایی از تنهایی بدر می‌آییم.
در تنهایی به خدا می‌رسیم
و در سنگر تنها هستم
روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‌های آنها می‌افتیم.
جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر، تبوک و....
آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه می‌توانیم به آنان نزدیک شویم. در این اندیشه‌ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن می‌گوید:
محمّد ، فرستاده خداست و کسانى که با او هستند بر کافران سرسخت و در میان خودشان با یکدیگر مهربانند ، همواره آنان را در رکوع و سجود می  بینى که پیوسته فضل و خشنودى خدا را می  طلبند ; نشانه آنان در چهره شان از اثر سجود پیداست ، این است توصیف آنان در تورات ، و اما توصیفشان در انجیل این است که وجودشان چون زراعتى است که جوانه هاى خود را رویانده پس تقویتش کرده تا ستبر و ضخیم شده ، و در نتیجه بر ساقه هایش [ محکم و استوار ] ایستاده است ، به طورى که دهقانان را [ از رشد و انبوهى خود ] به تعجب می  آورد تا خدا به وسیله [ انبوهى و نیرومندى ] مؤمنان ، کافران را به خشم آورد . [ و ] خدا به کسانى از آنان که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند ، آمرزش و پاداشى بزرگ وعده داده است ."سوره فتح آیه 29
و تیراندازی شروع می‌شود
خدایا امشب کدامیک از بچه‌ها زخمی، کدامیک شهید، چند تن از دژخیمان را به جزای خود رسانده‌اند.
همه‌اش دلهره، اضطراب، انتظار تا لحظه بازگشت برادران در انتظار تا در آغوششان گیرم
ناگهان چهره غیور اصلی در جلو چشمان ظاهر می‌شود، آن شهید، آن مرد تصمیم و اراده و مرد تاکتیک
خدایا کاش او بود و کمکمان می‌کرد. کاش او بود و از فکرش از توان و مغز پرتوانش استفاده می‌کردیم.
خدایا صدای گریه فرزند کوچک تازه به دنیا آمده غیور می‌آید. صدای آه همسر جوانش.
خدایا چهره پرتلاش و کوه‌گونه مجد بلالی بیادم می‌آید
آنروز که او را بر روی تخت بیمارستان ملاقات کردم
تازگی شنیده‌ام که پاهایش لمس شده
آنروز که او را دیدم از سر تا پاهایش همه در گچ بود
این اندام خفته همان اندام پرتوان و پرتلاش بود که در تاریکی شب جلوی بچه‌ها راه می‌رفت و دستور آتش را می‌داد.


نویسنده : مجاهد » ساعت 9:48 عصر روز چهارشنبه 87 فروردین 14


«مثل همیشه ساکت و کم حرف بود، سکوتش نیز معنویت بود. همه‏ی ما به گروه های هشت الی ده نفری تقسیم شده بودیم و تنها آرزوی ما آن بود که حاج رضوان شبی همسنگر ما باشد. تیزبین، کوشا و دقیق عمل می کرد. همیشه نقطه قوت دشمن را برای ما نشانه می گرفت و از پیروزی سخن نمی گفت. او معتقد بود پیروزی همیشه از آن حق است و مردان حق نباید به کسب میدان بیندیشند زیرا که همیشه پیروزند.

با دشمن سرسخت بود و با دوستان مهربان، حاج رضوان گاهی که جنگ و ستیز با دشمن به طول می کشید ضعف و درد جسم بی رمق خود را با تکیه به دیوار و اندکی تامل و سکوت از ما پنهان می ساخت. حاج رضوان روح معنویت جنگ 33 روزه حزب الله لبنان بود. هیچ کس نمی دانست که این نماد عشق، این نور آفتاب، همان عماد مغنیه بود، عمادی که دشمن سال ها بود از خیال او خواب های آشفته می دید. عمادی که با زیرکی اش، یادگار بر سینه دشمن نوشت. همه رزمندگان جنگ 33 روزه لبنان شهید مغنیه را به عنوان فرماندهی عملیات می شناختند. هیچ کس نمی دانست که همسنگرش حاج رضوان همان شبحی بود که دشمن سال هاست به دنبال اوست. همان شبحی که اسطوره جاودان ایستادگی حق در برابر باطل را رقم زد.» 

«اواخر جنگ که دیگر پیروزی حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان ورد زبان همه دنیا بود، کسی از دور با ماشینی در کنار یکی از سنگرها ایستاد. حاج رضوان در این لحظه دستش در دست یکی از بچه ها گره خورده بود. آن غریبه فریاد زد حاج عماد آمده ایم که برویم به ستاد فرماندهی کل، سیدحسن در انتظار شما است. همه نگاه ها به هم گره خورد، همه با سکوت از یکدیگر می پرسیدیم این همان عماد مغنیه، شبح دست نیافتنی است؟ هیچ کس جرات نداشت این را از حاج رضوان بپرسد. او با لبخندی آکنده از امید به ما گفت بچه ها ما پیروز شدیم، شما از همان اول هم به حضور من نیاز نداشتید. با لبخندی گرم و روحی آکنده از اعتماد به آرامی از ما جدا شد تا بار دیگر یک افسانه دست نیافتنی شود.

دقت عمل و برنامه ریزی حاج رضوان در جنگ 33 روزه لبنان بی نظیر بود، همیشه پیش بینی های او درباره دشمن درست از آب در می آمد و ما بعد از کسب هر پیروزی به او می گفتیم حاجی باز هم پیش بینی کردی، الحق که علم غیب داری، او با لبخندی در پاسخ می گفت برای رویارویی با دشمن نیاز به علم غیب نیست، کافی است به ضعف دشمن و به قدرت خود بیندیشیم. آن روز بعد از رفتن حاج رضوان هیچ کس تا صبح سخن نمی گفت، هر کس با خیال خود شب را به صبح رساند.»

 

*خاطراتی از شهید مجاهد عماد مغنیه به نقل از همرزمانش (روزنامه‏ی «الأخبار»)




نویسنده : مجاهد » ساعت 2:21 صبح روز یکشنبه 86 بهمن 28